حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
460
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
مسلّط گرديد و برادر را امان داده در خدمت خود نگاهداشت و او در نزد جلال الدين محترم بود تا اينكه بعدها از او خطائى سرزد و در حال مستى يكى از خواص ندماى سلطان را كشت و چون طرف عتاب سلطان واقع شد بخوزستان گريخت بعد بعراق آمد و بار ديگر بخوزستان رفت و از خوزستان كسى را بكرمان پيش براق حاجب فرستاد و طرفين قرار گذاشتند كه در محل ابرقو يكديگر را ملاقات كنند . غياث الدّين بكرمان آمد و براق اگرچه به ظاهر در زير فرمان او رفت ولى در حقيقت خود را بر او مسلّط ميدانست و بتوهين غياث الدّين ميپرداخت تا آنجا كه او را بر آن داشت كه مادر خود را بزنى ببراق دهد ، بعضى از امراى براق كه از اين حركت او مشمئز شده بودند محرمانه از غياث الدّين اجازه خواستند كه براق را بكشند ولى او رضا نداد و چون براق از اينمعنى مستحضر شد غياث الدّين و مادر او هر دو را در سال 625 طناب انداخت و از اين تاريخ به كلى در كرمان مستقل گرديد و چون از چنگيزيان اطاعت ميكرد او و فرزندانش قريب 83 سال ( از 619 - تا 703 ) در كرمان سلطنت نمودهاند و اين سلسله را قراختائيان يا بمناسبت لقب براق سلسلهء قتلغ خانى ميگويند . فتوحات سلطان جلال الدين بعد از آنكه سلطان جلال الدّين بر برادر خود فايق آمد عازم خوزستان گرديد و زمستان سال 621 را در آن سرزمين گذراند و جمعى از رؤساى لر نيز باطاعت او درآمدند . سلطان از خوزستان رسولى پيش ناصر خليفه فرستاد و از او كمك خواست تا بمدد ايشان بدفع مغول بپردازد ولى خليفه كه از رفتار سلطان تكش و سلطان محمّد خوارزمشاه آزردهخاطر بود و كينهء خوارزمشاهيان را در دل داشت دعوت او را اجابت نكرد بلكه درصدد دفع او برآمد و يكى از امراى خود را با 000 ، 20 نفر بجلوگيرى او فرستاد و مظفر الدّين كوكبورى ( 586 - 630 ) صاحب اربل را هم بفرستادن كمك و دفع جلال الدّين دعوت نمود . سلطان جلال الدّين بعد از تسخير شوشتر و غلبه بر دستنشاندهء خليفه بر آن شهر و فتح بصره و شكست دادن لشكر خليفه بعراق آمد و لشكريان او كه سازوبرگ جنگ